به هنگام جدایی هرکسی اندیشه ای دارد
جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی
یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها
یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی
یکی هنگام رفتم هیچ نشناسد سر از پایش
یکی دیگر دلش خون ست و در دل خنجری دارد
یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش
یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد
یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن
یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد
یکی با چهره ی آرام میگوید خداحافظ
یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد
یکی وقت جدایی طاقتش کم میشود اما
یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد
خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار
تو می دانی جداگشتن چه درد مبهمی دارد